مهندسی حمل و نقل
 
قالب وبلاگ

سلام رفقای نازنینم

گفتم بعداز مطالعه مطالب علمی یه کمی هم طنز واسه رفع خستگی بد نباشه.

بخونید شاید مقبولتان افتد . انشاالله

امروز می خوام یه بخشایی از زندگیناممو که تازه از طبقه بندی محرمانه بیرون اومده براتون بنویسم

امیدوارم بخشی از حقایق روشنگری شه !

من در ابتدای دوران طفولیت برای تحصیل عازم دیار کودکستان شدم

بعد از اینکه تو بار هفدهم در امتحان باز و بست مای بیبی چیک چیک قبول شدم

تونستم پس از جشن شکوفه ها پا به عرصه ی شگفت انگیز و خطیر کلاس اول بگذارم

بعد از اینکه تو املا بعد سه سال
10 شدم پول وام مسکن خونمون هم برا هزینه کلاس خصوصی کفاف نداد

و به این ترتیب معلمه هم نفرینم کرد !

من که فک می کردم این گلای رو کتاب فارسی رو گذاشتن تا ما نوشکفتگان عرصه علم و دانش برا روز معلم تو خرج نیوفتیم

نگو شیطونا گذاشتنش تا بفهمن کدوم یکی از ماها اینقد باهوشه که بفهمه اینا از این گل چینی ارزوناست .زشته آدم هدیش بده!


برا همین این تیرمم به سنگ خورد و نتونستم دل معلم کلاس اولمو به دست بیارم

و اینطور شد که از اون ببعد دیگه کسی کشفم نکرد

سال دوم ، اول صبح وقتی که در همه کلاس ها قفل بود . بابای مدرسه تشریف برده بودن دست به آب

سرویس های اطلاعاتی ناظم (NIA ! ) هنوز که هنوزه در حال بررسی هستن که چی شد در رو ایشون قفل شد؟! . . .

تا زنگ سوم به دلیل بیکاری و کامل بودن کلکسیون حیوانات مختلف ، بروبچه ها تو حیات داشتن سیرک بین المللی اجرا میکردن که حضرت بابا تونستن از آلکاتراس متواری شن

برا همینم از اون به بعد تمام توالت های مدرسه تا همیشه بسیار بسیار با کلاس شدن (به جون خودم همشون اپن بودن !)

سال سوم بعد از اینکه معلم بخت برگشتم برای پنجمین بار از اتاق عمل بعد از جراحی قلب باز تو بیمارستان بیرون اومده بود. برای عیادتش رفتم اونجا

در اتاقش رو که زدم و رفتم تو دیدم که

طفلک بیهوش افتاده رو تخت. منم یهو یادم اومد چی بهوشش میاره (خوب بلاخره باید یه کاری می کردم وگرنه چطور می خواستم تو ریاضی نمره بیارم؟! )

بهش گفتم خانوم معلم

من بلآخره بخش های عظیمی از جدول ضرب رو فرا گرفتم

یاد گرفتم که 2 ضربدر 2 میشه 4

مثل عبور الکترون ها از مدار 3 فاز به هوش اومد و اشک خوشحالی تو چشاش حلقه زد

منم گفتم خوشحال ترش کنم ادامه دادم : تازه خانوم 2 بعلاوه 2 رو هم یاد گرفتم. میشه پنج.که یهو یه صدای بوق ممتدی از همون دوروبرا شنیدم . . .

سال چهارم وقتی که سر فرجه امتحانی داشتیم تو دفتر درس می خوندیم

حیف شد چون اگر یه کم دیرتر مدیر اومده بود تو ، من غول مرحله آخر ماریو !!! رو کشته بودم (اخه تلویزیون خونه رو قبلا سوزونده بودم)

اما مدیرمون از اون هم مخوف تر بود.میشد با نخ حاصل از سیبیلش (والا سیبیل که چه عرض کنم شما بخونین Nبیل ، چون مخ متخصصین ناسا هم تو کشف معادله ی N مجهولیش تبخیر میشد )

مسیر مدرسمون تا ماه رو جاده سه بانده ابریشم زد . . .

اما سال پنجم حساس ترین قسمته کار بود

امتحانا نهایی بودن و من بایستی حداکثر تلاشم و میکردم .دیگه هر چه قدر که درس نخونده بودم رو باید جبران  می کردم چون جای اشتباه نداشتم. توبه کرده بودم و می خواستم بچه درسخونی بشم

از همونا که بابا مامانا دوس دارن .

به خاطر همین برا اینکه بتونم از پس اینم بر بیام مجبور شدم به چین سفر کنم .پس از تحمل ریاضت ها و طی نشست های صمیمانه با هموسو و بانو یومیول بالآخره تو معبد شاوولین فهمیدم که باید چیکا کنم

طرح ریزی یکی از مخوف ترین عملیات های تقلب غیر عامل با نام رمز آخرین سامورایی !

این عملیات به صورت کاملا لایه ای و استراتژیک طی مراحل زیر دنبال میشد :

اولین مرحله دستیابی به فناوری های زیر بود که به حول قوه الهی محقق شد

1- منجنیق دوربرد کلاسیک( کاملا سبک وزن از جنس کاغذ!)

2- فناوری تخمیر ! برگه های A4 به حجمی در حد لوبیا چشم بلبلی ! و بالعکس

3- فناوری تقلید صدای موجودات فضایی (مدیرمون!)

4- فناوری های مدرن مخابراتی از جمله : کفشدوزک نامه بر ! ، سوسک های هدایت شونده با رهگیر صوتی !            و فنگ های نفر بر !

5- هواپیماهای فوق مدرن با قابلیت حمل کلاهک هسته ای و دسته ای ! (برای شلیک اهداف گروهی !)

6- ملاقاتی مخفیانه با دیوید کاپرفیلد در کافه ای واقع در شانزه لیزه و دریافت جزوه های کنکوری لازم (ببینین از اون موقع تو فکر کنکور بودما !)

7- دستیابی به سیستم مخوف رمزنگاری نازی ها ! در جنگ جهانی دوم (من خودم دیدم که هیتلر و موسولینی باهاش چت می کردن وپدر مادراشون هم نمی فهمیدن! )

این بین تنها یک نفر باقی میمونه که باید جواب تمام سوالات رو از رو کتاب و با کمک سیستم های مخابراتی و . . .  به بیسیم چی برسونه تا کل کلاس بتونن مستفیض شن

به همین خاطر نام رمز عملیات آخرین سامورایی نام گرفته بود.چون اون یه نفر بایستی ماهرترین ،شجاعترین ، سریعترین ، باهوش ترین و خلاصه ستون فقرات یک گردان نیرو باشه . . .در ضمن باید دهنش هم قرص می بود چون اگر گیر می افتاد به مدت سه شبانه روز از میله پرچم آویزوون میشد . . .

و از بد روزگار من انتخاب شدم برای اینکار

من این روزارو حدس می زدم

برا همینم تو شاوولین روزی 30 بار در حال بالا رفتن از دیوار راست سه تا توپ رو رو دستم می چرخوندم و تلفنی به مامانم درس پخت بیف استراگنف کلیمانجارویی می دادم.

شب ها هم که میشد رو بلندترین تپه ، سعی می کردم با ضربات دست مگس ها رو از حد وسط دوبالشون به دو نیم تقسیم کنم .

خلاصه این تمرین ها تموم شد و روز عملیات شد.

اول باید سیستم برق مدرسه رو از مدار خارج می کردیم که با همکاری تخریبچی عزیزمون ابرام طرقه به این مهم دست پیدا کردیم

بعد در همین هنگام بچه ها صلوات فرستادن

تمامی افراد در این بین از فرصت صوتی پیش اومده استفاده کرده و سلاح هاشون رو مسلح کردن

بعد از اینستال کردن مهارت های دیوید کاپرفیلد رو مدارهای اونی که قرار بود صدای مدیر رو در بیاره

بلاخره موفق شدیم تک تیرانداز دشمن رو یه چن ثانیه ای بفرستیم دی در !

در همین هنگام دوسه تا از نینجا های ما در کسری از ثانیه

قاب عکس نیوتون رو که روبروی دیوار بود (و دارای دوربین مداربسته ناظم جون بودش رو )

پیچوندن

و حالا . . .  باید آخرین سامورایی وارد گود میشد

پس بلافاصله پریدم رو سقف و در تانژانتی از ثانیه گالینابلانکای همه دروس رو که با پیشرفته ترین متد شاوولینی ساخته بودم به بیسیمچی خودی رسوندم بعدشم که دیگه بچه ها به سمت هم آتش گشودن و . . .

کارنامه دوستان رو که دیدم ، خوشحال گشتم

اما هنوز یه قلمبه گنده سر راه فارق التحصیل شدنم باقی مونده بود

هیولایی به نام نمره انضباط

بخاطر همینم آخرین نقشمون رو که در ادامه سلسله عملیات های آخرین سامورایی بود انجام دادیم

رهاسازی چند زنبور گنده تو دفتر و نفوذ به دفتر مدرسه به عنوان شرکت مبارزه با حشرات موزی

سپس نفوذ به رایانه ی مرکزی ناظم !

(در وصف قدرتش همین بس که از من دیرتر جدول ضرب رو جواب میداد !!! در ثنای نفوذ ناپذیریش هم فقط یه کلمه میگم : کپر ! ما فقط باید به دفتر میرسیدیم !!! )

و در نتیجه اضافه شدن یه 2 به نمره انضباطم (دست ناظم درد نکنه . کار منو راحت کرده بود.از کجا میدونست که من میام آخه از قبل یه صفرشو گذاشته بود !)

دوستان عزیز توجه کنن .این اسناد از طبقه بندی سازمان اطلاعاتی EGB ! بیرون آمده و ارزش دیگری ندارد.

انشاالله اسناد دوره راهنمایی نیز . . .

اوه نه ! فک کنم 75 سال دیگه طول میکشه که از طبقه بندی محرمانه خارج شه !!!

[ ۱۳٩٠/٤/۱٩ ] [ ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ] [ محمد امین صلاحی ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

اینجانب احسان محمدی دانشجوی رشته حمل و نقل و ترافیک شهری به وبلاگم خوش آمدید.
صفحات دیگر
امکانات وب








  • بازیچه
  • بک لینک
  • کارت شارژ همراه اول